شهادت جانسوز ابن عم و سفیر سیّدالشهداء (علیه السلام)، حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) را به پیشگاه مقدّس و منوّر بقیة الله الأعظم حضرت حجة بن الحسن العسکری (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تمامی شیعیان و محبّین آن بزرگواران تسلیت و تعزیت عرض می نمائیم.
**کوفه امشب چه ملال انگیز است**
**کوچه هایش همه ماتم خیز است**
**اهل این شهر چه بی احساسنـد**
**رسـم و آیــیـن وفــا نـشـنـاسـنـد**
مسلم بن عقیل (علیه السلام) به ابن زیاد ملعون گفت چون مرا خواهی کشت بگذار تا یکی از حاضران را وصی خود گردانم که به وصیت های من عمل نماید. ابن زیاد گفت بگو آنچه خواهی. مسلم بن عقیل (علیه السلام) رو به عمربن سعد آوردو گفت میان من و تو قرابتی هست، وصیت مرا قبول کن. آن ملعون برای خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن او نداد. ابن زیاد گفت با تو رابطه قرابت دارد چرا از قبول وصیت او امتناع می نمایی؟ عمر چون از ابن زیاد دستوری یافت دست مسلم(علیه السلام) را گرفت و به کنار قصر برد. مسلم (علیه السلام) گفت:
وصیت اول من آنستکه در این شهر هفتصد درهم قرض دارم، شمشیر و زره مرا بفروشی و قرض مرا اداء کن.
وصیت دوم من آنست که چون مرا بقتل آوردند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبی و دفن نمائی وصیت سوم آنکه به حضرت امام حسین (علیه السلام) بنویسی که کوفیان بی وفائی کردند و پسر عمّ تو را یاری نکردند ، بر وعده های ایشان اعتماد مکن و به این صوب میا.
**مـیزبانـنـد و دلـم خـسته ز هـم دردیـشان**
**بـی وفـایی خجـل از اینهمه نـامـردیـشان**
**گـرچه خوانند بیایی تو در این شهر ولی**
**میشود خوانـد زچشمان همه بغض علی(ع)**
**کوفه میا حـسین جان ... کوفه وفـا ندارد**
**کـوفی بی مروت ... حجب و حـیا ندارد**
ابن زیاد چون وصیت ها را شنید گفت ما را با مال او کاری نیست هر چه گفته چنان کن و ما چون او را به قتل آوریم در دفن کردن بدن او مضایقه نخواهیم کرد و اما امام حسین مسلم (علیه السلام) گفت که اگر ولدالزّنا نبودی و میان من و تو قرابتی میبود امر به قتل من نمی کردی. پس آن ملعون دست آن سلاله اخیار را گرفت و بر بام قصر برد. در اثنای راه زبان آن مقرّب اله بحمد و ثنا و تکبیر و تهلیل و تسبیح حقتعالی و صلوات بر سیّد انبیاء و اهلبیت آنحضرت جاری بود و با حق ، زبان به مناجات گشوده ، میگفت که خداوندا تو حکم کن میان ما و میان این گروهی که ما را فریب دادند و دروغ گفتند و به وعد? خود وفا نکردند.
**می کشد گـرچه به پای دارم**
**دست از دوست کجا بردارم**
چون آن لعین بد کردار آن زبده ابرار و نقاو? اخبار را بر بام قصر آورد و شهد شهادت بکام آن سعادتمند رسانید ، سر و بدن شریفش را از بام قصر بزیر افکند و خود لرزان به نزد ابن زیاد آمد.ابن زیاد گفت سبب تغییر حال تو چیست؟ گفت چون مسلم (علیه السلام) را به قتل آوردم مرد سیاه مهیب دیدم که در برابر من ایستاده و انگشتهای خود را به دندان میگزد و به روایت دیگر پیش از کشتن ، این حالت را مشاهده نمود و دستش خشک شد.چون خبر به پسر زیاد رسید او را طلبید و بعد از استعلام حال آن شقی تبسمی کرد. گفت چون می خواستی به خلاف عادت کار بکنی دهشت بر تو مستولی گردید و خیالی در نظر تو در آمد. پس آن ملعون دیگری را بر بام قصر فرستاد. چون او اراد? قتل مسلم (علیه السلام) کرد صورت رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) را دید و از بیم آن حضرت زهره اش آب شد و در ساعت بمرد. پس ابن زیاد شامی ملعونی را فرستاد که به کار او پرداخت.
**بــر فـــراز دارَم و دلــواپــس یــک کـــاروان**
**ازهمین جا دیده ام یک زینب(س) و یک ساربان**
**آه از ایـن کــوفــیـان .... آه از ایـن کــوفــیـان**
**آه از ایـن کــوفــیـان .... آه از ایـن کــوفــیـان**
چون مسلم بریاض جنان انتقال نمود، ابن زیاد هانی را طلب کرد و هرچند محمد بن اشعث و دیگران برای او شفاعت کردند فایده نبخشید و به قتل او فرمان داد. غلام ابن زیاد او را از قصر بیرون برد، ضربتی در او زد و در او اثر نکرد.هانی گفت « الی الله المعاد اللهم الی رحمتک و رضوانک » یعنی بازگشت همه به سوی خداست ، خداوندا مرا ببر به سوی رحمت و خشنودی خود. پس ضربتی دیگر زد و او به رحمت الهی واصل گردید.
**بر سر دارم لک لبیک حسین(ع)**
**دار و ندارم لک لبیک حسین (ع)**
عبیدالله بن زیاد سر مسلم (علیه السلام) و هانی را به هانی پسر ابی حیه و زبیر پسر اروح و به نزد یزید فرستاد و نامه نوشت و احوال مسلم (علیه السلام) و هانی را در نامه درج کرد و فرستاد. چون نامه و سر هانی به آن رسید شاد شد و گفت سرها را بر در درواز? دمشق آویختند و جواب نامه ابن زیاد را فرستاد و او را نوازش بسیار نمود و نوشت که شنیده ام که امام حسین (علیه السلام) متوجه عراق گردیده است.باید که راه ها را ضبط نمایی و در ظفر یافتن بر او سعی بلیغ به عمل آوری و به تهمت گمان مردم را به قتل رسانی و آنچه هر روز سانح میشود به من بنویسی و السلام.
**ای غم عشق تو جان را شده شیرازه حسین(ع)**
**وعـده گاه مـن و تـو بـر سر دروازه حسین(ع)**
خروج حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) در روز سه شنبه هشتم ماه ذی الحجة الحرام بود و شهادت آن با سعادت در روز عرفه واقع شد . (?)
(?) جلاء العیون علامه مجلسی (ره) ، ص ??? و ???
(علیه السلام) ، اگر او اراد? ما ننماید ما اراد? او نمی نمائیم .پس ابن زیادبکربن حمران را طلبید که مسلم (علیه السلام) در آن روز ضربتی بر سر او زده بود گفت مسلم (علیه السلام) را ببر به بام قصر و او را گردن بزن و سرش را با تنش از قصر به زیر انداز. نوشته سید روح الله نوربخش