نگاهی به اسم او

بسم الله الرحمن الرحیم ولاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
نظر
مهمترین عامل برای دستیابی به سلامت و طول عمر چیست؟
داشتن تغذیه ی سالم؟ نه.
ورزش؟ نه.
حفظ وزن متعادل؟ نه.
آزمایش و چِک آپ مداوم؟ نه؟
مصرف ویتامین ها و مواد معدنی مورد نیاز بدن؟ نه.
تنفس هوایی سالم و خوردن آبی سالم؟ نه.
ترک سیگار؟ نه.
داشتن ژن خوب؟ نه.
کشوری که در آن زندگی می کنید؟ نه.
دسترسی به تجهیزات پزشکی پیشرفته؟ نه.
پس چیست؟
همان چیزی است که به آن اعتقاد دارید!
تحقیقات علمی مربوط به رابطه ی بین فکر و جسم نشان داده است که وضعیت فکری و ذهنی انسان مستقیماً روی وضعیت بیوشیمی او—سیستم رابط شیمیایی بدن که عملکردهای بدن را کنترل می کند—تاثیر می گذارد.
و چه چیز وضعیت فکری و ذهنی را برمی انگیزد؟ اعتقادات و باورهای شما. باورهای شما، واکنش و عکس العمل شما در زندگی را تعیین می کند. همین اعتقادات است که ادراک شما نسبت به دنیا را رنگ آمیزی می کند. همین باورهاست که واکنش های شما به زندگی را برمی انگیزد و باعث می شود بیمار و ناخوش باشید یا سلامت طبیعی شما را تامین می کند.
این به آن معناست که اگر فقط روی احساسات تعارض، اضطراب، نگرانی، استرس، عصبانیت، افسردگی و بی اعتمادی متمرکز باشید، ممکن است تاثیرات خطرناکی روی وضعیت جسمانی شما داشته باشد.
عادت های شما در واکنشهایتان به اتفاقات زندگی، ممکن است باعث بالا رفتن فشارخون، پایین آمدن عملکرد سیستم دفاعی بدن، آسم، اختلالات گوارشی، ناباروری، بیخوابی، کمر درد، مشکلات پوستی، سرماخوردگی و آنفولانزا، سردرد و … شود.
پزشکان معتقدند بیش از نیمی از ویزیت های پزشکی به خاطر مشکلات مرتبط با استرس است.
وقتی در نظر بگیرید که چقدر احساسات و رفتارهای ما در وضعیت جسمانی ما تاثیر می گذارد، تعجب آور نیست که پزشکان 60 تا 90 درصد از ویزیت های پزشکی را به خاطر مشکلات مرتبط با استرس و فشارهای روحی تخمین می زنند.
اینها مشکلاتی است که پزشکان قادر به تشخیص هیچ عامل و دلیل جسمی و فیزیکی برای آن نیستند—یعنی مشکلاتی که با راهکارهای معمول پزشکی برطرف نمی شوند.
حال ممکن است تصور کنید که پزشکان آزمایشات و معاینات کافی برای تشخیص علت بیماری انجام نمی دهند یا شاید هم بیماری ها و دردهای جدید وجود دارد که هنوز علم پزشکی قادر به تشخیص آنها نیست.
یا شاید هم فکر کنید فقط 10 درصد از بیمارها، دچار دردها و بیماری های “واقعی” هستند و برای آنها که دچار بیماری های مرتبط با استرس و فشارهای روحی هستند، همه چیز در فکر و ذهنشان می گذرد، یعنی “با اینکه احساس درد و ناراحتی میکنند، واقعا بیمار نیستند.”
اما واقعیت مطلب این است که ما هنوز نمی دانیم که همه ی علائم مربوط به استرس هستند و مشکلات جسمی ما همواره در ذهن و فکر ما آغاز می شود، یعنی در طریقه ی واکنشات ما به زندگی.
علم نیروی ارتباطی بین فکر و جسم را تایید می کند.
تحقیقات علمی نشان داده است که فاکتورهای ذهنی-جسمی—مثل یک رفتار خودمختارانه یا یک دیدگاه خوش بینانه—بیش از هر چیز دیگری بر سلامت و طول عمر انسان تاثیر می گذارد.
حتی بیشتر از سلامت تغذیه، حتی بیشتر از ورزش کردن، بیشتر از داشتن ژن های خوب، و بیشتر از آب و هوا و سیگار نکشیدن.
تحقیقات علمی نشان داده است که استفاده از تکنیک های جسمی-ذهنی تعداد ویزیت های پزشکی را کمتر کرده، بهبودی را تسریع کرده، مصرف داروهای پزشکی را کاهش داده، بستری شدن در بیمارستان را کمتر کرده، علائمی ایجاد کرده که کمتر با زندگی در تعارض باشد، و حس کنترل افراد را بر سلامتیشان افزایش می دهد.
اما وقتی از همه جا می شنوید که با “تغذیه ی سالم، ورزش، خواب کافی، و آزمایش و چِک آپ منظم” سالم می مانید، باور این مطلب کمی دشوار خواهد بود.
به همین دلیل باید بطور مداوم به خودتان یادآور شوید.
تحقیقات پزشکی نشان داده است که عوامل ذهنی-جسمی بسیار بیشتر از رژیم های غذایی، ورزش، سیگار کشیدن، ژنتیک، و سایر عوامل تاثیر گذار بر سلامتی، تاثیر گذار است.
در واقع، این تحقیقات علمی نشان می دهد که افرادی که همه ی عادات خوب و صحیح (مثل تغذیه ی سالم، ورزش کردن، نکشیدن سیگار، و داشتن خواب کافی) را دارا هستند، اما فاقد فاکتورهای جسمی-ذهنی مثل داشتن دیدگاه خوشبینانه میباشند، نسبت به افرادی که با داشتن عادات بد، رفتارها و دیدگاه های سالم تر و مثبت تری دارند، از سلامت کمتری برخوردارند.
این به آن معناست که مثلاً شخصی که رفتارها و دیدگاه هایی خوش بینانه و راحت طلبانه دارد، اما هر روز چیز برگر می خورد، نسبت به شخص بدبینی که تلاش می کند از غذاهای سالم تغذیه کند سالم تر زندگی خواهد کرد.
اما اگر فکر و ذهن ابزاری اینچنین قدرتمند برای سلامتی است، چرا ما همیشه از رویکرد ارتباط جسمی-ذهنی استفاده نمی کنیم؟
علیرغم افزایش اعتبار علمی قدرت شفابخش ذهن، ما به ندرت از رویکرد رابطه ی جسم و ذهن برای سلامتی استفاده می کنیم، مگر به عنوان آخرین راهکار. دلایل این مسئله کاملاً مشخص است: در حوزه ی پزشکی و دارویی، این رویکرد از حمایت زیادی برخوردار نیست.
اینطور به نظر می رسد که برای مورد قبول واقع شدن این رویکرد در عرصه ی پزشکی به طور جدی، باید تغییرات زیادی رخ دهد. و قبل از اینکه بتوانیم از منافع و فواید استفاده از این نیروی قدرتمند شفابخشی بهره برداری کنیم، باید تغییرات زیادی در موسسات بزرگ، کل سیستم پزشکی، و درواقع فرهنگ به طور کل، ایجاد کنیم.
اما حقیقت مطلب این است که، تنها مانع موجود بر سر راه استفاده از این رویکرد، تک تکِ ما هستیم. این به آن معناست که فقط یک چیز را باید در این زمینه تغییر دهیم و آن ذهن خودمان است.
ذهن ما
از زمانیکه دکتر هربرت بِنسون مقاله ی خود را با نام واکنش رلاکسیون در سال 1975 نوشت، چیزهایی درمورد واکنش ذهن و جسم به گوشمان رسیده است.
تقریباً سی سال است که کتابهای مربوط به قدرت شفابخشی فکر و ذهن، در جهان پرفروشترین بوده اند. همه ی ما تقریباً خود را علاقه مند به این موضوع نشان میدهیم، اما وقتی بیمار می شویم، هر آنچه که درمورد قدرت رابطه ی ذهن و جسم برای سلامتی شنیده ایم را فراموش می کنیم و به جای استفاده از آن رویکرد، روانه ی دکتر می شویم و از او می خواهیم که ما را درمان کند.
اگر ذهن ما نیرومندترین وسیله برای سلامتی ماست، چرا برای تضمین سلامتی خود از این رویکرد استفاده نمی کنیم؟
چون ما باور داریم که اگر فقط با تغییر ذهن و فکرمان می توانیم بیماریمان را بهبود بخشیم، پس واقعاً بیمار نیستیم.
هیچ بیماری دوست ندارد بشنود، “مریضی فقط در فکر توست”، اما اینطور نیست که اولین چیزی که بعد از شنیدن بیماریتان به ذهنتان می رسد، استرس برانگیز باشد؟
اما وقتی پزشکتان علیرغم انجام آزمایشات مختلف، مشکلی را در شما نیابد، و به شما مشاوره ی روانشناسی را توصیه کند، چه؟ اگر شما هم مثل اکثریت آدم ها باشید، اصلاً این حرف به مذاقتان خوش نخواهد آمد.
مطمئناً شما “علائم مرتبط با استرس” را به صورت “خوش به حالتان، هیچگونه علائمی از یک بیماری جدی در شما دیده نمی شود. اینطور به نظر می رسد که مشکلتان به خاطر مشکلات زندگیتان است” ترجمه نخواهید کرد.
درعوض می شنوید، “همه چیز در فکر شماست. شما به خاطر جلب دلسوزی یا توجه دیگران این مشکل را برای خود به وجود آورده اید یا شاید هم مالیخولیایی باشید! شما واقعاً مریض نیستید!”
اگر باور داشته باشید که استفاده از رویکرد رابطه ی جسم و ذهن به این معناست که شما واقعاً مشکلی ندارید، چطور می توانید درمورد این رویکرد جدی فکر کنید؟
اما شواهد دال بر این است که همه ی مشکلات مربوط به سلامتی اول از اختلالاتی در سیستم انرژی بدن شروع می شود—که انعکاساتی از فقدان راحتی و آسایش فکری و احساسی در زندگی است. این اختلال در انرژی منجر به واکنشات فیزیکی و علائمی جدی می شود. و تاثیرات این احساس ناراحتی رفته رفته بیشتر می شود تا جاییکه به وضعیت ها و بیماری های واقعی و قابل تشخیص بدل می شوند.
اگر هوشیار باشید، با این ناراحتی ها در همان مراحل اولیه برخورد خواهید کرد و اجازه نخواهید داد که به بیماری هایی تبدیل شوند که از طریق آزمایشات و رادیولوژی قابل تشخیص باشند. اما تا وقتی که مشکلات ایجاد شده به واسطه ی استرس را هیچ قلمداد کنید، نیاز به آزمایشات بیشتر و بیشتر خواهید داشت تا جاییکه این علائم به صورت جدی و واقعی در شما به بیماری تبدیل شوند.
بهتر است جسماً بیمار باشید تا ذهناً.
اینطور به نظر می رسد که اکثر افراد دوست دارند به طور واقعی از طریق آزمایشات بیمار تشخیص داده شوند تا اینکه بفهمند طریقه ی واکنش آنها به زندگی آنها را بیمار کرده است. احتمالاً تصور می کنید که واقعاً بیمار بودن مزایای بیشتری برایتان خواهد داشت، چون قادر خواهید بود حس ترحم و دلسوزی دیگران را کسب کنید و همچنین برای شانه خالی کردن و طفره رفتن از کارهای مختلف به شما بهانه ی کافی خواهد داد.
اما در حال حاضر، قبول اینکه بیماریتان به خاطر استرس است، هیچگونه فایده ای برایتان نخواهد داشت درواقع، کمی هم تحقیر آمیز خواهد بود.
و باوجود آشکار بودن مسئله، باز هم همینظور فکر می کنیم و حاضر نیستیم که ذهنمان را عوض کنیم. باید بدانید که طریقه یواکنش شما به مسائل در زندگی، می تواند بیمارتان کند، واقعاً بیمار، حتی تا حد مرگ!
نیروی ارتباط بین ذهن و جسم کاملاً آشکار است اما عنصر سازنده ی آن چیست؟
به نظر جالب می آید که تحقیقات علمی، فاکتورهای ذهنی و فکری را مهمترین تاثیر موجود بر سلامتی تشخیص می دهد. اما ما هنوز روش به کار بستن این اطلاعات را کشف نکرده ایم، چون دانشمندان از عنصر فعال در فاکتور ذهن و جسم بی خبر هستند. آنها هنوز نتوانسته اند درمورد مکانیک ارتباط بین جسم و ذهن به یک تئوری مشخص برسند که با دیدگاه های علمی جهان هم مطابق باشد.
آیا احساس است؟ اگر اینطور است، چطور می توانیم تاثیرات آن را مثل قرص وارد جریان خونمان کنیم؟ آیا موقعیت اجتماعی است؟ آیا تحصیلات است؟ آیا ازدواج است؟ نماز خواندن و مسجد رفتن است؟ داشتن دوست و رفیق است؟ آیا صمیمیت است؟
همه ی این موارد (و جز آن) در سلامتی مؤثر شناخته شده اند. اما علم هنوز ثابت نکرده است که عنصر اصلی آن عمل ها، انتخاب ها یا واکنش های بیوشیمیایی خاص نیست، بلکه باور است. باور و اعتقاد است که درک ما را از امنیت، راحتی، انجام کارها، لذت، قدرت، و آزادی به وجود می آورد.
باور به عنوان عنصر فعال با دیدگاه علمی جهانی جور درنمی آید. باور را نمی توان شمرد یا اندازه گرفت. همینطور قابل مشاهده هم نیستند. شما نمی توانید توجه را وزن کنید یا ادراک را بشمارید. از اینرو دانشمندان به دنبال یک ماده ی شیمیایی، یک هورمون یا چیزی هستند که روشن کند ذهن شما چطور بر جسمتان تاثیر می گذارد.
اما تا زمانیکه علم در حال تغییر است، باور را نمی توان عنصر فعال و سازنده ی ارتباط بین ذهن و جسم دانست و از اینرو دانشمندان قادر به دریافت زیادی در این رابطه نخواهند بود.
پس از چه کسی در این رابطه باید کمک بگیرید؟
پزشکتان مطمئناً نخواهد توانست به شما بگوید که چطور از نیروی ارتباطی بین ذهن و جسمتان برای ارتقاء سلامتیتان کمک بگیرید. تا حدودی ممکن است به این خاطر باشد که دانشمندان قادر به درک این رابطه نیستند. و قسمتی هم به این دلیل که پزشکتان چیزی در این رابطه در دانشگاه پزشکی نخوانده است. و قسمتی هم به این خاطر که شما اصراری بر آن ندارید.
شاید هم به این خاطر است که شما دوست دارید پزشکتان بگوید “واقعا” بیمار هستید، و دوست ندارید از زبان او بشنوید که همه ی مشکلات فقط “در ذهن شماست!”
و از کسی در این رابطه اطلاعات نمی گیرید چون به کسانی که اطلاعاتی در مورد چگونگی سالم ماندن در اختیارتان قرار می دهند اعتماد می کنید. و آنها فقط به شما می گویند که چطور خوب غذا بخورید، ورزش کنید و به طور منظو برای انجام آزمایشات نزد پزشک بروید.
شما از کسی در این رابطه اطلاعات نمی گیرید چون کسی به شما نمی گوید که مهم است. و مقامات بهداشتی هم تصور نمی کنند که این مسئله از اهمیت برخوردار باشد چون مردم در این زمینه اطلاعات نمی خواهند.
به همین خاطر است که هیچ جا نشان و اعلامیه ای نمی بینید که به شما آموزش دهد چطور با دیدی متفاوت به زندگی نگاه کنید تا سالم بمانید. به این خاطر نیست که مقامات بهداشتی چیزی در رابطه با ارتباط ذهن و جسم به گوششان نخورده است، اما از آنجا که نمی دانند چطور نتایج این تحقیقات را به صورت قانون و دستورالعمل ترجمه کنند، چطور می توانند به شما بیاموزند که چطور از ذهنتان برای حفظ سلامتی استفاده کنید. تنها چیزی که می گویند این است که از “استرس” دوری کنید.
چقدر خوش بینی در روز کافی است؟
روش های قدیمی همه خوب بوده است، قانون ها و دستورالعمل هایی که به ما میگفت چه بکنیم و چه نکنیم، چه بخوریم و چه نخوریم تا سالم بمانیم. اما ارتباط ذهن و جسم، رویکردی جدید به مسئله ی سلامتی است، رویکردی که آن سنجش های عینی و علمی را هم ندارد. رویکرد ارتباط فکر و جسم رویکردی ذهنی و غیرعینی است. و برحسب باورهایتان به شما می گوید که چه چیز برایتان خوب است و چه چیز بد است.
و با اینکه تحقیقات علمی اشاره بر این دارد که فاکتورهای ذهنی مثل داشتن دیدگاه خوش بینانه، هدفمندی و اعتماد به نفس برای سلامتی بهبودی بخش هستند، اما نمی تواند برای شما مشخص کند که هر روز باید چقدر خوش بین باشید. هیچ کس قادر به تعیین میزان هدفمندی روزانه ی انسانها نیست. و کسی نمی داند چه مقدار اعتماد به نفس می تواند شما را از ابتلا به بیماری ها حفظ کند.
چون گفتن اینکه چطور غذا بخورید و چقدر ورزش کنید آسان تر از گفتن این است که چطور دیدتان را به زندگی تغییر دهید. از اینرو پزشکان و مسئولان بهداشتی جامعه مداوماً می گویند که تغذیه ی صحیح و ورزش می تواند سلامتی شما را تضمین کند.
شما پیش از این هم از ارتباط ذهن و جسم استفاده کرده اید، اما نه تعمداً!
شاید دلیل اینکه ما دنبال اطلاعات بیشتر درمورد ارتباط ذهن و جسم نیستیم این باشد که فکر می کنیم آن را کاملاً می فهمیم و درک می کنیم. چون رسانه ها آن را فقط در قالب مثبت اندیشی، دوری از استرس و داشتن رفتار و منش خوب معرفی می کنند و این تعریف ساده باعث می شود فکر کنیم که همیشه از آن استفاده می کنیم.
اما واقعیت هم همین است. ما از آن استفاده می کنیم اما نه تعمداً!
اگر با عمد و آگاهی از نیروی ذهنی خود استفاده کنیم– یعنی یاد بگیریم که چطور خود را ریلکس کنیم، یاد بگیریم که چه باورها و اعتقاداتی را انتخاب کنیم که احساس خوبی در ما ایجاد کند، یاد بگیریم که چطور توجه مان را از چیزی به چیزی دیگر معطوف کنیم و چطور دیدگاهمان را تغییر دهیم—می توانیم دردهایمان را تسکین دهیم، سیستم گوارشی بدنمان را تنظیم کنیم، تنفسمان را آزاد کنیم، پوستمان را نرم و لطیف کنیم، سردردها و کمردردهایمان را از بین ببریم، با ناباروری خود مقابله کنیم، فشار خونمان را پایین بیاوریم، بی خوابیمان را درمان کنیم، نیاز به دارو و درمان را در خوا کاهش دهیم، و حتی کارهایی انجام دهیم که معجزه به نظر می رسند.
اما همه ی اینها چیزی بیشتر از آن تعریف ساده ی “هنگام مشکلات فقط لبخند بزنید” است.
برای این منظور باید قادر باشید احساسات خود را بفهمید تا بتوانید از انتخاب هایی که منجر به فشار و استرس می شود دوری کنید. باید عادات هوشیاری، توجه و انتخاب کردنتان را تغییر دهید.
چرا به همان داروهایمان اکتفا نکنیم؟
به نظر بسیار ساده تر است که به پزشکی غرب اطمینان کنید و به جای اینکه تلاش کنید که بفهمید چه در درونتان می گذرد و طریقه ی زندگی و دیدگاه هایتان را تغییر دهید، فقط داروهایتان را مصرف کنید. اگر فکر می کنید همین روشها برایتان خوب است، پس به همان ادامه دهید. اطمینان کامل به انتخاب هایتان خود دارویی بسیار قوی است.
اما برای خیلی ها داروهای جدید برطرف کننده ی مشکل نیست و فقط خوردن دارو نتوانسته به طور کامل علائم بیماری را در آنها از بین ببرد یا علائم در جایی از بین رفته و در جای دیگری ظاهر شده اند.